دوشنبه 3 بهمن1390
قیاس
به نظرم، حکایت ایران امروز ما مثل این پسره است:
پسر یه خان (فرهنگ و تاریخی که بعضی جاهاش نشانه هایی از سرآمدی در دوران خود رو دارند) که زمانی دور در روستاشون بُر و بیایی داشتن. اما حالا بعد از گذشت سالها و مرگ پدر، این پسر بی عرضه تمام دار و ندار پدر رو بر باد داده و الان تو شهر (جهان امروز) با تتمه یه زمین به ارث موندهی بر باد نرفته (پول نفت) تنها خرج اعتیادش رو در میاره و اینجا اونجا برا مشتی لنگ و لوک خاطره زمینداریها، احترام ها، بگیر ببندها و سالاربازیهای پدرش رو تعریف می کنه و می خواد امروز نزار خودش رو بندازه گردن دوستان ناباب یا روزگار نامرد (دشمنان) یا بعضی وقتا که دز نشئگیش میزنه بالا می خواد که یه روز انتقامش رو از همه بگیره. غافل از اینکه: اولا اینجا دیگه روستاشون نیست و نه تنها پر از خان و خانزاده است بلکه وزیر و وکیل و دکتر و مهندس و تاجر (کشورهای ریز درشت بسیاری که از ما پیشرفته ترند) معتبر داره که وضع و بُرش بیشتری از خان های روستا دارن. ثانیا به جای این توهم زدنهای ناشی از نشئه (نفت) می بایستی اندک سرمایه و اعتبار پدر رو میگرفت میاورد شهر و مثل یه آدم باعرضه اون سرمایه اندک سالیان رو تبدیلش می کرد به سرمایه ای در خور که در مقایسه با خان های شهری امروز کم نیاره و یکی از اونها باشه.
دیدم از این آدما ولی نمیدونم این مقایسه چقدر می تونه درست باشه؟
چهارشنبه 30 آذر1390
رِندی
یه برنامه جالبی شبکه آموزش صدا سیما ساعت 23 پخش میکنه به نام رادیو 7. حالت برنامه های شبانگاهی رادیو رو داره با این تفاوت که همراه با تصاویر زیبا و مرتبطه. اینجوریه که هر روز با یه مجری متفاوت، تعدادی هنرمند با صدایی زیبا (که البته بعضی وقت ها با چاشنی اغراق شورش میکنن) یه سری متن های ادبی رو می خونن، در ضمن نماهنگ های زیبایی هم در خلالش پخش میکنن. حال و هوای کل برنامه انگار در جهت یه جور آرامش بخشی قبل از خواب طراحی شده. دوست داشتنش بستگی به سلیقه و حال و هوای آدم داره بنابر این دعوتتون میکنم که اگه وقت کردین چند قسمتیش رو ببینین یا لااقل بشنوید. شاید مشتریش بشین.
اما یه کار جالبی چند شب پیش تو این برنامه انجام دادن که باعث نوشتن این پست شد. اول برنامه یه آهنگی پخش کرد که کپی طابق النعل باالنعل ترانه معروف "رودخونه ها" بود که توسط "رامش" قبل از انقلاب خونده شده بود. خب البته بارها از این کپی برداریها صورت گرفته بود اما جالبی این نماهنگ برنامه رادیو 7 این بود که در شعر جدیدی که یه آقایی رو این آهنگ می خوند بحث پرنده ها و پرستو ها و اینا بود، اما سرتاسر کلیپ تنها رودخونه نشون میدادن. یعنی یه جورایی انگار ادای دین یا احترام به آهنگ رودخونه ها میکردن. یه نوع رِندی تصویری! این تقابل ترانه و تصویر عجب به دل من نشست. اولش گفتم باز کپی کاری! ای پرروها! اما وقتی این دوگانگی رو دیدم دست مریزاد گفتم به پرورندگان این ایده.
خوشبختانه هنوز قحطی رجال (ایضا نسوان) فرهیخته در صدا سیما نشده، اما متاسفانه همچنان این فرهیختگان دست بالا رو ندارند و مگر به رندی عرض حضوری کنند.
دوشنبه 9 آبان1390
ضریحین!
دو ضریح زیر رو در موزه آستان قدس دیدم. یکی رو به عنوان ضریح سوم برچسب زده بودند یکی رو هم ضریح چهارم.


ضریح سوم در دوره قاجار ساخته شده و تا سال 1338 بر روی قبر امام هشتم شیعیان قرار داشته. در اون سال بوده که ضریح چهارم رو بر روی قبر گذاشتن که تا سال 1379 روش قرار داشته. سال 79 ضریح دیگه ای رو کار میذارن که تا الان هم هست.
نکته این عکسها اینه که ملتی که اومدن بازدید از موزه به پای این ضریح ها هم پول ریختن! حالا چرا؟! چون این ضریح ها یه زمانی رو قبر امام هشتم بودن. اصلا من کار ندارم به اینکه اعتقادشون درسته یا نه. سوالم اینه، بابا تویی که میخوای پول بریزی پای امام رضا خب 500 متر برو اون ورتر برو سر ضریحی که الان رو قبره، اونجا پولت رو بریز. معلوم نیست از منظر این مومنان، امام رضاست که مقدسه، خود قبره که مقدسه یا ضریحش!؟ یا همه گزینه ها؟! یا هیچکدام؟! توضیح برا ناآشنا ها اینکه: موزه مرکزی آستان قدس تو محوطه حرم قرار داره و از محل گنبد طلا یا قبر حدود 500 متر بیشتر فاصله نداره.
حالا نکته از این جالب تر. دقت کنید تو عکس ها! تو قسمت ضریح چهارم پول های بیشتری ریختن تا ضریح سوم! حالا نمیدونم دلیلش اینه که ضریح چهارم جدید تره و تازه (11 سال!) از رو قبر برداشته شده یا اینکه دلیلش اینه که ضریح چهارم خوش آب و رنگتر و طلاکوب تره و دل بازدید کننده از موزه رو معنوی تر میکنه!
فکر کنم داریوش شایگان در کتاب "آسیا در برابر غرب" اشاره ای به جایگزینی توریسم بجای زیارت میکنه. توریست بجای زائر. یا موزه بین بجای زائر. ولی اینجا میبینیم موزه بین و زائر در ترکیب و مخلوطی جالب در موزه آستان قدس قابل رویت هستند! بله دیگه ما ایرانیها استاد مخلوطاسیون هستیم! که خب آوردن واژه مخلوطاسیون خود دلیل دیگری بر این ادعاست!
البته از این نکات قطورتر از طناب که بگذریم، در کل موزه خوبی بود. قسمتهای مختلفی از جمله وسایل نجومی قدیمی، نقاشی، تمبر، اسکناس و ... داره که میارزه دیدنش انصافا. سردر موزه هم یه معماری بسیار زیبایی داشت که متاسفانه گوشی عهد بوق ما را توان انعکاس آن زیبایی نبود بنابر این شما را حواله میدم به دیدن از نزدیک.
اگه یه روز اومدین مشهد و خانواده اصرار که بریم زیارت و شما هم بنا به هر دلیلی نمی خواستین برین زیارت و در ضمن حوصله بحث روشنفکری تو سفر رو هم ندارید که آقا هر کی اعتقادی داره و غیره، این راه حل رو امتحان کنید:
تا حرم برین ولی یهو فلنگ ببندین سمت موزه. اینجوری هم دل خانواده رو دارید هم دل خودتونو!
یکشنبه 10 مهر1390
استادان و نااستادانم
با عبدالحسین آذرنگ از طریق ترجمه هاش و بعضی مقالاتش در مجلاتی همچون نگاه نو آشنا بودم تا اینکه ماه گذشته کتابی ازش دیدم با عنوان " استادان و نااستادانم". این کتاب که چاپ اولش هم هست از انتشارات "جهان کتاب" و در سال جاری بیرون اومده.
این کتاب نوعی خاطره نویسی هدف دار یا به تعبیر دیگه موضوع داره. به این ترتیب که آذرنگ خاطرات کودکی تا به امروزش رو از منظر نحوه یادگیری و یاددهی، نقل میکنه. خودش اینطور میگه:" این کتاب را خطاب به آن دسته از آموزش گران وآموزش پذیرانی نوشتم که دغدغه های آموزاندن و آموختن دارند."
او یاد کرده از همه معلمان و استادان و دوستانی که به نحو مثبتی برش تاثیر گذاشتن. همینطور (بدون ذکر نام) از کسانی که نه تنها علی رغم وظیفشون چیزی یاد ندادن که حتی مانع برا یادگیری هم بودن.
کتاب شامل مطالبی از این دست هستش:
اینکه، چطور دبیر تاریخ به خاطر "نا یکدستی شخصیتش"، تلاش ها و نیک خواهی هاش مغفول می موندند. علی رغم عشقی که به دانش آموزان داشت ولی با غلو کردن در درس دادن خودشو از چشم ها انداخته بود.
اینکه، چطور حبیب دوست دوران نوجوانیش با نقل بانشاط ماجراها و شخصیت ها آذرنگ رو به کتاب خونی علاقه مند کرده بوده و "نخستین آموزگار آزادی" اون شده بود.
اینکه، چطور مسئول کتابخانه به مصداق یک "کتابدار آموزگار" نقش موثری در شکل دهی علایقش داشته.
این فهرست همچنان ادامه داره و شامل مجموعه ای از استادان و دانشجویان و همینطور "نااستادان" و "نادانشجویان" هست که به ترتیب تاثیرات مثبت و منفی رو بر نویسنده یا بر محیط میذاشتن. در سالهای بعدتر نقش همکاران هم به این فهرست اضافه میشه.
دونستن این خاطرات مفید و بعضا جالب، برام مهم بودند ولی مهمتر از اون درک کلیت موضوع و خوانش خودم از اونه. کلیت موضوع به نظرم این دو پرسشن: 1- من به چه نحوی و با استفاده از چه کسانی و چه مکانیزمی چیزهایی که الان میدونم رو آموختم؟ 2- چه طور میتونم به نحو موثر و مفیدی این کم مثقال(خودمو عرض میکنم!) دونسته هام رو به بقیه بیاموزم؟
به نظرم هر کس دغدغه آموختن و آموزاندن داره باید بتونه برا خودش پاسخ درخوری به دو پرسش بالا بده. این کلیت چیزی بود که از این کتاب آذرنگ یاد گرفتم. اگه کتاب رو بخونید با پاسخ های عالمانه آذرنگ آشنا میشید و میتونید ازش استفاده کنید. اگر هم حوصله خوندنشو ندارید فکر کردن به دو پرسش بالا برا رسیدن به هدف کتاب کفایت میکنه به نظرم.
*. کتاب 165 صفحه است و اگر چه خیلی خوب شروع شده ولی گویا انتهای کتاب با عجله نوشته شده و قدری تکراری جلوه می کنه. این یه خط رو هم محض نقد نوشتم که بعد شاکی نشید!
پنجشنبه 26 خرداد1390
ماه گرفتگی
دیشب به همراه خانواده رفتیم پشت بام و ماه گرفتگی رو تماشا کردیم. یاد آور این لحظه که ماه گرفتگی رخ میده خواهر زادم بود. همراه با دوربینی که پارسال واسش خریده بودم اومده بود خونه ما و هممون رو برا دیدن ماه گرفتگی به جنب و جوش انداخت. علاوه بر اینکه برا اولین بار این واقعه رو به طور کامل میدیدم، همچنین لحظات شادی رو هم همراه خانواده تجربه کردم.
واقعه ای که قرن ها پیش موجبات ترس و حتی قربانی کردن انسانها میشده امروز تبدیل شده به چه مراسم زیبا و دلپذیری. عظمتی که ترس میافرید و تبعیت به بار میاورد امروز به مدد علم، تبدیل شده به یه واقعه طبیعی زیبا و دوست داشتنی.
بعضی شاعر مسلکان گذشته گرا فکر میکنن که علم، زیبایی دنیا رو نابود و اون رو تبدیل به مشتی فرمول خشک کرده و تمام. علم البته با رهیافتی خشک (فرمولی و به دور از رنگ آمیزی های ایدئولوژیک) طبیعت رو می کاوه اما دلیلی نداره اون توضیحی که برا ما میده زیبایی رو هم قربانی کنه. نمونش همین ماه گرفتگی. اگه ما این حرف علم رو که میگه سایه زمین بر ماه افتاده رو بپذیریم و نه این گفته اساطیری که خواست خدایان باعث ماه گرفتگی شده، چیزی از زیبایی دیدن این واقعه کم میکنه؟
به گمان من نه.
سه شنبه 3 خرداد1390
دختران تلفنی
رمان "تلفنی ها"(ترجمه the call- girls! است که البته داخل خود کتاب به درستی "دختران تلفنی" ترجمه شده ولی اینکه جلد کتاب تلفنی هاست دلایل میهنی داره احتمالا!) نوشته آرتور کُستلر رو این هفته خوندم. ترجمه نادعلی همدانی و چاپ انتشارات آسونه است. سال نگارش رمان 1972 و 245 صفحه(فونت بزرگ، خوندنش یکی دو روز بیشتر طول نمیکشه) است.
اونچه باعث شد که کتاب رو بخرم، اسم نویسندش بود. از کستلر کتاب "خوابگردها" رو 2 سال پیش خونده بودم. خوابگردها کتاب بسیار مفیدی بود برام اگرچه میشد پس زمینه نگرش های نه چندان علمی(تا حدودی احساساتی) رو در کتاب پیدا کرد.
داستان رمان اینجوریه که چند تا دانشمند (یا نخبه) تراز اول دنیا دعوت میشن به یه کنفرانس بین المللی. موضوع کنفرانس بحث راجع به راههای برون رفت از وضعیت ناگوار بشری و تامین امنیت، صلح و کلا "روشهای بقا" نوع بشر است. این دانشمندان از رشته های گوناگون جمع شدند تا راه حل های خودشون رو بدن. رشته ها و شخصیت هایی اینچنینی: فیزیک، روانشناسی، پزشکی، جامعه شناسی، جانورشناسی، یه کشیش علم دوست، یه شخصیت فرهنگی شاعر پیشه، یه روشنفکر دهه شصتی فرانسوی، استاد علوم کامپیوتر و...
هدف رمان اینه که نشون بده این دانشمندان و نخبگانی که میخوان طرح های نجات دنیا بچینن نه تنها خودشون مشکلات شخصی عدیده ای(به زعم نویسنده!) دارن بلکه طرح هاشون هم چقدر خام از آب درمیاد. اسم رمان (دختران تلفنی) اشاره به این داره که یه عده آدم علاف تو دنیا هستن که (مثل دختران تلفنی) هر وقت هر کی زنگ میزنه برا کنفرانس اینا آماده ان برا رفتن.
هدف از معرفی این رمان تاکید بر اون قسمتهایی که کستلر می خواد تاکید کنه (از قبیل: خطر نزدیکی انقراض نوع بشر، درماندگی علم از پاسخ گویی به وضعیت حاضر، تخطئه کلی دانشمندان و علم، شخصیت خصوصی افراد رو پر رنگ و مهم کردن، نوعی رندی بازی از نوع دانای کل که رو سر وقایع و تاریخ نشسته)، نیست. بلکه بحثهای درخشان علمی (نمیدونم چقدر درست باشن امروز) و نوع ارتباطیه که این بحثها با هم برقرار میکنند هست. من کتابی از این دست نخوندم که درش بحثهای علمی اینطور به هم و به تاریخ بشر میتونن ربط پیدا کنن اون هم در پس زمینه یه رمان با بعضی تک گفته های تو دل برو. خشونت ذاتی بشر، زبان، ماتریالسم سفت و سخت، روح گرایی اون کشیشه (که چقدر نزدیکه به بحثهای مومنان علم دوست وطنی)، رفتار گرایی ، نگرش سیاسی به موضوع و ... همشون نماینده ای از یک طرز فکرن که شما می تونید با خوندن رمان نه که معتقد به نظریات علمی و شبه علمیشون بشین بلکه با این تیپ آدم ها و نحوه بحث ها و استدلالاشون آشنا بشین. این مهمترین نکته به نظرم در خوندن این رمانه.
در این دسته رمان ها، احتمالا این رمان جزء بهترین ها نباشه ولی در بیابان این جور کتابها در ایران(تا اونجا که من میدونم) این کتاب کستلر غنیمتیه.
یکشنبه 4 اردیبهشت1390
انگلیسیو فوبیا!
یکی از همکاران که فوق لیسانس کامپیوتره (اینو از این لحاظ گفتم که طرف به اینکه آدم علمی ای در نظر گرفته بشه خوشحال میشه) از کرامات و معجزات این بابا کریس انجل که در شبکه منو تو نشون میده داشت صحبت میکرد. اینکه چطور متافیزیک و نیروهای ناشناخته در این مرد وجود داره و غیره.
من هم طبق معمول شروع کردم که نه بابا همش شعبده بازیه و گول زدن و سرگرمی سازی و شو هستش و متافیزیک کجا بود داداش و از این صحبتها. طرف قانع نمیشد. منم چون نه حوصله بحث داشتم و نه مکان رو برا شکافتن عقایدم در باب متافیزیک و این حرفا مناسب نمیدیدم برا لااقل ساکت کردنش به حربه (نا)جوانمردانه ای متوسل شدم.
از اونجا که تریپ علمی و استاد دانشگاهی میزد من هم همون حرفهای قبلیم رو اینبار با واژهای انگلیسی بیان کردم. گفتم: این کارهای کریس انجل در ذیل category ی entertainment قرار میگیره. تا این دو واژه رو آوردم طرف انگار جا خورد و مثل این آدم های کم آورده یه جورایی ساکت شد. من فقط ترجمه انگلیسی صحبتهای قبلیم رو بدون اینکه سعی بیشتری برا دلیل آوردن کنم دوباره تکرار کرده بودم. اون انگار واژه های انگلیسی رو مساوی علمی بودن یا درست بودن میدونست.
این روزا مدرک بالا زیاد شده، بپایین مرعوب واژه های انگلیسیشون نشین و معنای حرفاشون رو بندازین تو چرتکه عقل.
