تبليغاتX
گاه نوشت

سه شنبه 19 اردیبهشت1391

شوونیست

با 4 نفر از همکاران که مدارک بالای کارشناسی ارشد دارند و استاد دانشگاه محسوب میشند یه بحثی در گرفت در مورد اینکه زنها کمتر از مردها می فهمند و غیره. من هم شروع کردم به دفاع  از زنها که فهمیدن و مهم بودن، همه اموری هستند که بسته به فرهنگ جامعه میتونند از زنان انسانهایی همتراز مردان بسازند. کما اینکه در 100 ساله اخیر زنان زیادی از جایگاه تعریف شده سابقشون ارتقاء پیدا کردن و مدارج بالای علمی، هنری و ... گرفتن. پس برتر بودن یا بالاتر بودن جایگاه اجتماعی و علمی مردان در طول تاریخ نه امری ذاتی که برآمده از اقتضائات فرهنگیست و قابل تغییر.

این همکاران من شروع میکردن از ناتوانی زن هاشون یا زنهایی که میشناختن برا من میگفتن و خلاصه من هم جواب هایی میدادم. یکیشون گفت یه زن موفق که فقط خرخون نباشه در درس و تونسته باشه مسئله های علمی جدی رو با خلاقیت حل کنه مثال بزن. من هم خانم دکتر یاسمن فرزان رو مثال زدم که ارجاعات به مقالاتش بسیار بالاست و این نشون دهنده کیفیت بالای کارهای علمیشه و به جرات میتوان گفت جزء فیزیکدانهای مطرح کشور است. در ضمن، علی رغم تحقیقات حرفه ای جدی اش یک وبلاگ نویس (مینجق) فعال و خوش ذوق نیز هست که با مخاطبینش ارتباط مستمری برقرار می کند. اینا رو که گفتم، یکی از همکاران که از قضا مثل خودم فیزیک خونده بود شروع کرد به نچ و نوچ که گفتم اگه منظورت این است که در حد اینشتین باشه نخیر نیست اما از بسیاری فیزیکدانهای مملکتمون سر تره. دیدم نخیر قبول نمیکنه، از ماری کوری مثال زدم که جایزه نوبل گرفته، با وقاحتی که تنها میشه در روزنامه هایی چون کیهان پیدا کرد به من میگه اون جایزه رو از صدقه سر همسرش (پیر کوری) گرفته! داشتم دیگه از کوره در میرفتم! حیف اونجا نمیدونستم ولی بعد که سایت نوبل رو نگاه کردم دیدم ماری کوری جزء معدود دانشمندانیه که 2 جایزه نوبل برده. اولیش 1903 همراه با پیر کوری و هانری بکرل در فیزیک و دیگری را به تنهایی در سال 1911 در رشته شیمی. البته خوشبختانه شوهرش سال 1906 فوت کرده بود!

چند تا کش و قوس کلامی هم داشتیم از جمله اینکه یکیشون میگفت تو چون مجردی داری دفاع میکنی! من هم گفتم اگه بین ما خانمی نشسته بود اونوقت میشد شائبه خودشیرینی از من داشت ولی ماشاء الله همه شما مردان صاحب قدرتید! و من هم دارم بحث در مورد واقعیات میکنم. یا این استدلال که چون در استان سیستان و بلوچستان خدمت کرده بودم گفتم الان بین دانشمندان و اساتید دانشگاهی کشور اسمهای بلوچی خیلی به چشم نمیخوره (مثل ریگی، خانزهی، شه بخش و ...) آیا معناش اینه که بلوچ ها خنگ تر از بقیه ایرانیها هستن یا نه، به خاطر فقر فرهنگی شدید در اونجاست که یا نمیتونند بیان بالا یا اگه بیان باید برن خارج از کشور؟ به هر حال، با پا در میانی یکی از همکاران معتدل تر بحث این جور خاتمه یافت که بریم آمار بگیریم ببینیم چقدر جایگاه زنان وابسته هست به مسئله مغزشون و چقدر ربط داره به نحوه تربیت، فرهنگ و تاریخ.

اینکه اون همکار متعصب من حتی جایزه نوبل رو هم زیر سوال برد برا من خیلی سنگین بود. با خودم میگفتم این شخص مثل شوونیستها که تنها نژاد و ملیت خودشون رو برتر میدونند و بقیه رو پشم، دیدگاه ضد زن داره (البته جالبه بدونید که به شدت ضد عربه و واقعا به اینکه ایرانی ها خیلی مخ هستن اعتقاد داره).        

به دلیل عشق به زبان انگلیسی! رفتم ببینم این شوونیست رو چطور مینویسن که چشممان به روی واقعیت جالبی باز شد. در واژه نامه لانگمن دیدم دو معنی برا شوونیست آورده: 1- همون تعریف معروف: یعنی نوعی میهن پرستی نژاد پرستانه. 2- این تعریفی که برا من جدید بود و نشنیده بودم: یعنی شخصی(بیشتر مرد) که معتقده که جنسیت خودش برتر، مهمتر و باهوش تر از جنسیت دیگه است.

دیدم عجب، این رفیق ما اگر در معنای اول تا حدودی شوونیسته، در معنای دوم به شدت شوونیسته. خلاصه شادمان از این کشفم راهی ویکی پدیا فارسی شدم و در آنجا دریافتم که تنها معنای اول آورده شده. من نیز به مصداق زکات العلم نشره اقدام به افزودن معنای دوم (در حد یه خط) به آن کردم! که این جوری شد

نوشته شده توسط امین در 17:24 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 11 اسفند1390

اصغر فرهادی

اگر چه دیپلمات نیستم که بخوام راجع به هر اتفاقی اظهار نظر کنم اما در مورد اصغر فرهادی یه چی نگم شاید یه چیم بشه!

در کنار همه تحسینهای درستی که از فرهادی میشه، نکاتی رو من میخوام بگم.

همیشه این سوال تو ذهنم بوده که میانگین فهم و درک طبقه متوسط (جدا از بحث کمیت) در 40 سال پیش نسبت به الان چطور بوده؟ یعنی طبقه متوسط به لحاظ شعور رشد کرده یا نه؟

این فیلم فرهادی و اصلا خود فرهادی و استقبالی که ازش شده، می تونه نشانه ای از پیشرفت باشه. فیلم فرهادی اگر چه بعد از ساختش زمینه کَل کَل دو قشر در جامعه بوده اما خود محتوای اثر از آبشخور مخالفت با حکومت سیراب نشده و برعکس اکثر آثار هنری درست درمون قبل انقلاب، فارغ از حکومت رو پای خودشه.  یعنی اگه یه حکومت دیگه ای سر کار بود باز میشد همچین فیلمی با همین مضمون ساخت.

همچنین، در فرآیند ریزش طبقه متوسط به طبقات فرودست (به دلایل اقتصادی احتمالا) در سالهای اخیر، فیلم ها و تاثیرهایی چون فیلم فرهادی می تونن نقش نوعی وجدان طبقه متوسطی رو در روزگار ریزش به عهده بگیرن. سقوط کردگان با دیدن و دوست داشتن فیلم فرهادی می تونن هنوز فاصله خودشون رو از درافتادگان در لمپنیسم حفظ کنن.

نوشته شده توسط امین در 23:42 |  لینک ثابت   • 

جمعه 5 اسفند1390

اینجوری باشه بهتره به نظرم

اگه من در یک موقعیت شغلی هستم که از من بهتر و محق تر، بسیار وجود دارند اجازه بدم اونا بیان این جایگاه رو بگیرن. تا اینجاش توصیه اخلاقی تکراری ایه. اما اونچه به نظرم کمتر توجه شده اینه که این بسیار آدم های محق تر هم اجازه بدن من بعد از ترک اون موقعیت شغلی بالا، در موقعیت های شغلی پایین تر بتونم کاری پیدا کنم و در این کار جدید مدام مسخره نشم. یعنی راه تغییر برا هم بالادستی و هم پایین دستی بی(کم) هزینه باشه.

نوشته شده توسط امین در 13:54 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 27 بهمن1390

ذات گرایی، چه اینوری چه اونوری

پست قبلی و نظرات بعضی دوستان علت نوشتن این پست است.

تز بازگشت به خویشتن در صد ساله اخیر موتور محرکه و خاستگاه فکری دو رژیم پهلوی و جمهوری اسلامی بوده. حکومت پهلوی بازگشت به ایران باستان، به عنوان مهد تمدن ایرانی، و حکومت کنونی بازگشت به صدر اسلام، به عنوان مهد تمدن اسلامی، را در دستور کار اندیشه و عمل سیاسی قرار دادند. طرفداران متعصب هر دوی این حکومتها در این نقطه به هم می رسند که هنر نزد ایرانیان (یا ایرانی مسلمان) است و بس. این رویکرد را ذات گرایی اینوری ها! می نامم.

در سوی دیگر، عده ای، این سرزمین و تاریخ را حاوی هیچ گونه نقطه نورانی که قابلیت حتی صحبت کردن درباره اش باشد نمی دانند. بعضی از اینان، ایرانی جماعت را ذاتا عقل گریز، دین خو، مستبد، تمدن ستیز و ... می دانند. این رویکرد دوم را ذات گرایی اونوری ها!  می گم.

من اگرچه به گروه دوم نزدیکی فکری بیشتری دارم و تمدن امروز را از هر نظر (علم، رفاه، اخلاق و ...) از نمونه های تاریخیش بالاتر و بسیار قابل دفاع تر می دانم و مطالب این وبلاگ گواه دفاع من از رویکردیست که تمدن امروز نسبت به انسان و جهان دارد، اما ذات گرایی نهفته در افکارشان را درست نمی دانم.

در نادرستی رویکرد اول، نکته های زیادی می توان گفت که دم دست ترین آنها اینست که این ایرانی ذاتا هنرمند و کاردرست چطور اینقدر در بدبختی فرهنگی و عقب ماندگی  قرار دارد. جواب طرفداران، اگر تازه منت بگذارند و قبول کنند که عقب مانده ایم!، این خواهد بود که مثلا "دشمنان" نگذاشته اند یا اینکه ما هنوز "آنطور که باید و شاید" خویشتن خویش را درنیافته و باور نکرده ایم.

رویکرد دوم گویی سپیده دم علم و فرهنگ و تمدن را دو سه سده اخیر در غرب می داند. آنچنان که انگار قبل این تاریخ تنها شوره زاری از نادانی بوده است و هیچ پرتو نوری از فکر و اندیشه نتابیده است. در منتی که خواهند گذاشت شاید بگویند نورهایی بوده لکن تنها در غرب بوده! حالا چرا؟ مثلا یکی از جوابهایشان احتمالا اینست که غربی جماعت اهل عقل گرایی اند و شرقی جماعت اهل احساس. یعنی آنها ذاتا آنگونه اند و ما ذاتا اینگونه. ولی این پرسش پرسیدنی است که این غربی ذاتا عقل گرا چگونه چند صد سال قرون وسطی را در هاله ای از خرافه سپری کرد و کک ذات عقل گرایش نگزید تا اینکه در قرن 15-16 دوباره بازگشت به عقل داشت؟ این چگونه ذاتیست که چند قرن به خواب می رود؟

از سوی دیگر در همین ایران و شرق مگر اشخاصی چون رازی، سینا و خیام در برهه ای از تاریخ نیامدند و عَلَم عقل را در برابر عقل ستیزان برافراشته نگه نداشتند؟

بعضی این خرده را می گیرند که عقل گرایی سده های گذشته مثلا در ایران با آنچه در غرب رخ داده متفاوت است. خب متفاوت باشد مگر دموکراسی امروز دنیا با آنچه در یونان باستان بود (که زنان و بردگان حق رای نداشتند) یکی است؟ نه. اما "این" پا بر تجربه های "آن" گذاشت. بنابر این بر همین قیاس می توان گفت اگر عقل گرایی (با همان معیارهای آن زمان) در سده های 2 تا ۵ هجری در ایران ادامه می یافت و با قیچی دو لبه عرفان و شریعت بریده نمی شد شاید... شاید ره به افقی که امروز غرب رسیده است، می بُرد.

غرض اینکه عقل گرایی و عقل ستیزی اموری اند که وابسته به شرایط محیط امکان رشد می یابند نه اینکه مردمان کدامین ناحیه از زمین ذاتا کدام طرفی اند.

به هر حال، می توان با شاخص هایی واقعی جامعه امروز را از حیث پیشرفت فکری، اقتصادی، اخلاقی با جامعه 50 سال پیش مقایسه کرد و فهمید که آن زمان با همان مقیاس های آن زمان (حضور موبایل و اینترنت و ... در زمانه حاضر دلیلی بر برتری آنچه به طور کلی در جامعه امروز جاری است نمی شود) آیا مردمان وضعیت بهتری داشته اند و ما کلا عقب تر بوده ایم یا جلوتر از الانمان. بر همین قیاس می توان گفت وضعیت در زمانه مثلا آل بویه فرهنگی تر از زمانه مثلا قاجار بوده است. یا در زمانه ای که دانشمندان در بخارا (درسته؟) از نقاط گوناگون گرد هم می آمدند از شرایط همان زمان انگلستان بهتر بوده است. (قیاس هر دوره ای با امکانات موجود در همان زمانه)

رهاورد این صحبتها این نیست که همچون رویکرد-اولیها! با بازگشت به گذشته، توهمی به سر زنیم و سرپوشی برعقده حقارتمان بگذاریم و از گذشته طناب وحدت و مشروعیتی برای خودمان بسازیم. بلکه بیان دو نکته است: اول اینکه ایران هم مانند هر سرزمین دیگری در تاریخش فراز و فرود داشته. گاهی (هر چند به ندرت) فرزانگانی حکومت کرده اند یا لااقل دانایان ارج گذاشته می شدند و گاهی هم "هنر خوار می شود و جادویی ارجمند" . نکته دوم اینکه ما ایرانیان مثل بقیه مردم دنیا بی ذاتیم و بسته به اینکه شرایط آموزش و جامعه و ... چگونه باشد هم می توانیم جادوگر پرور شویم هم می توانیم عاقل پرور. ذات گرایی راه تغییر را می بندد و هر شخص یا جامعه ای حتی اگر به ناراستیهای خودش پی ببرد آنرا سرنوشت محتوم خود می یابد که راه گریزی برای خود نمی تواند متصور شود. ما انسانهایی متغییر در طول تاریخ بوده ایم پس امروز هم می توانیم از خود عقب مانده مان عبور کنیم.

خلاصه اینکه، نه به گذشته باید افتخار کرد که از فرط افتخار واقعیتهای امروز رو نبینیم و در خیالات افسانه ای به سر بریم. نه چنان گذشته رو منتفی (نه نفی، که نفی کردن هم حق ماست هم درسته) کنیم که ندونیم چه قابلیت هایی در این جامعه وجود داره و نیز با چه ابزاری میشه در این جامعه موجبات رشد فرهنگی رو متناسب با شاخصه های معقولی که دنیای امروز رسیده، فراهم آورد.

نوشته شده توسط امین در 15:42 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 3 بهمن1390

قیاس

به نظرم، حکایت ایران امروز ما مثل این پسره است:

پسر یه خان (فرهنگ و تاریخی که بعضی جاهاش نشانه هایی از سرآمدی در دوران خود رو دارند) که زمانی دور در روستاشون بُر و بیایی داشتن. اما حالا بعد از گذشت سالها و مرگ پدر، این پسر بی عرضه تمام دار و ندار پدر رو بر باد داده و الان تو شهر (جهان امروز) با تتمه یه زمین به ارث مونده‌ی بر باد نرفته (پول نفت) تنها خرج اعتیادش رو در میاره و اینجا اونجا برا مشتی لنگ و لوک خاطره زمینداریها، احترام ها، بگیر ببندها و سالاربازیهای پدرش رو تعریف می کنه و می خواد امروز نزار خودش رو بندازه گردن دوستان ناباب یا روزگار نامرد (دشمنان) یا بعضی وقتا که دز نشئگیش میزنه بالا می خواد که یه روز انتقامش رو از همه بگیره. غافل از اینکه: اولا اینجا دیگه روستاشون نیست و نه تنها پر از خان و خانزاده است بلکه وزیر و وکیل و دکتر و مهندس و تاجر (کشورهای ریز درشت بسیاری که از ما پیشرفته ترند) معتبر داره که وضع و بُرش بیشتری از خان های روستا دارن. ثانیا به جای این توهم زدنهای ناشی از نشئه (نفت) می بایستی اندک سرمایه و اعتبار پدر رو میگرفت میاورد شهر و مثل یه آدم باعرضه اون سرمایه اندک سالیان رو تبدیلش می کرد به سرمایه ای در خور که در مقایسه با خان های شهری امروز کم نیاره و یکی از اونها باشه.  

دیدم از این آدما ولی نمیدونم این مقایسه چقدر می تونه درست باشه؟

نوشته شده توسط امین در 1:25 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 30 آذر1390

رِندی

یه برنامه جالبی شبکه آموزش صدا سیما ساعت 23 پخش میکنه به نام رادیو 7. حالت برنامه های شبانگاهی رادیو رو داره با این تفاوت که همراه با تصاویر زیبا و مرتبطه. اینجوریه که هر روز با یه مجری متفاوت، تعدادی هنرمند با صدایی زیبا (که البته بعضی وقت ها با چاشنی اغراق شورش میکنن) یه سری متن های ادبی رو می خونن، در ضمن نماهنگ های زیبایی هم در خلالش پخش میکنن. حال و هوای کل برنامه انگار در جهت یه جور آرامش بخشی قبل از خواب طراحی شده. دوست داشتنش بستگی به سلیقه و حال و هوای آدم داره بنابر این دعوتتون میکنم که اگه وقت کردین چند قسمتیش رو ببینین یا لااقل بشنوید. شاید مشتریش بشین.

اما یه کار جالبی چند شب پیش تو این برنامه انجام دادن که باعث نوشتن این پست شد. اول برنامه یه آهنگی پخش کرد که کپی طابق النعل باالنعل ترانه معروف "رودخونه ها" بود که توسط "رامش" قبل از انقلاب خونده شده بود. خب البته بارها از این کپی برداریها صورت گرفته بود اما جالبی این نماهنگ برنامه رادیو 7 این بود که در شعر جدیدی که یه آقایی رو این آهنگ می خوند بحث پرنده ها و پرستو ها و اینا بود، اما سرتاسر کلیپ تنها رودخونه نشون میدادن. یعنی یه جورایی انگار ادای دین یا احترام به آهنگ رودخونه ها میکردن. یه نوع رِندی تصویری! این تقابل ترانه و تصویر عجب به دل من نشست. اولش گفتم باز کپی کاری! ای پرروها! اما وقتی این دوگانگی رو دیدم دست مریزاد گفتم به پرورندگان این ایده.

خوشبختانه هنوز قحطی رجال (ایضا نسوان) فرهیخته در صدا سیما نشده، اما متاسفانه همچنان این فرهیختگان دست بالا رو ندارند و مگر به رندی عرض حضوری کنند.

نوشته شده توسط امین در 4:40 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 9 آبان1390

ضریحین!

دو ضریح زیر رو در موزه آستان قدس دیدم. یکی رو به عنوان ضریح سوم برچسب زده بودند یکی رو هم ضریح چهارم.

ضریح سوم

 

ضریح چهارم

 

ضریح سوم در دوره قاجار ساخته شده و تا سال 1338 بر روی قبر امام هشتم شیعیان قرار داشته. در اون سال بوده که ضریح چهارم رو بر روی قبر گذاشتن که تا سال 1379 روش قرار داشته. سال 79 ضریح دیگه ای رو کار میذارن که تا الان هم هست.

نکته این عکسها اینه که ملتی که اومدن بازدید از موزه به پای این ضریح ها هم پول ریختن! حالا چرا؟! چون این ضریح ها یه زمانی رو قبر امام هشتم بودن. اصلا من کار ندارم به اینکه اعتقادشون درسته یا نه. سوالم اینه، بابا تویی که میخوای پول بریزی پای امام رضا خب 500 متر برو اون ورتر برو سر ضریحی که الان رو قبره، اونجا پولت رو بریز. معلوم نیست از منظر این مومنان، امام رضاست که مقدسه، خود قبره که مقدسه یا ضریحش!؟ یا همه گزینه ها؟! یا هیچکدام؟! توضیح برا ناآشنا ها اینکه: موزه مرکزی آستان قدس تو محوطه حرم قرار داره و از محل گنبد طلا یا قبر حدود 500 متر بیشتر فاصله نداره.

حالا نکته از این جالب تر. دقت کنید تو عکس ها! تو قسمت ضریح چهارم پول های بیشتری ریختن تا ضریح سوم! حالا نمیدونم دلیلش اینه که ضریح چهارم جدید تره و تازه (11 سال!) از رو قبر برداشته شده یا اینکه دلیلش اینه که ضریح چهارم خوش آب و رنگتر و طلاکوب تره و دل بازدید کننده از موزه رو معنوی تر میکنه!

فکر کنم داریوش شایگان در کتاب "آسیا در برابر غرب" اشاره ای به جایگزینی توریسم بجای زیارت میکنه. توریست بجای زائر. یا موزه بین بجای زائر. ولی اینجا میبینیم موزه بین و زائر در ترکیب و مخلوطی جالب در موزه آستان قدس قابل رویت هستند! بله دیگه ما ایرانیها استاد مخلوطاسیون هستیم! که خب آوردن واژه مخلوطاسیون خود دلیل دیگری بر این ادعاست!

البته از این نکات قطورتر از طناب که بگذریم، در کل موزه خوبی بود. قسمتهای مختلفی از جمله وسایل نجومی قدیمی، نقاشی، تمبر، اسکناس و ... داره که میارزه دیدنش انصافا. سردر موزه هم یه معماری بسیار زیبایی داشت که متاسفانه گوشی عهد بوق ما را توان انعکاس آن زیبایی نبود بنابر این شما را حواله میدم به دیدن از نزدیک.

اگه یه روز اومدین مشهد و خانواده اصرار که بریم زیارت و شما هم بنا به هر دلیلی نمی خواستین برین زیارت و در ضمن حوصله بحث روشنفکری تو سفر رو هم ندارید که آقا هر کی اعتقادی داره و غیره، این راه حل رو امتحان کنید:

تا حرم برین ولی یهو فلنگ ببندین سمت موزه. اینجوری هم دل خانواده رو دارید هم دل خودتونو!

نوشته شده توسط امین در 10:13 |  لینک ثابت   •